یلدای امسال یه جور دیگه بود

نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم ؟

دلم میخواست پر کنم حافظمو از این تصویر دور هم بودن

دلم میخواست یه دکمه بود ، ضبط میکردم برای تا همیشه

تک تک لحظه هایی که حال خوش بود تو جمع و میپیچید صدای خنده و خوشی تو فضا ...

دلم میخواست عکسای دور میز یلدا، عکس نشن که قاب بشن برن رو دیوار عکسهامون ...

دلم تنگ میشه ، میدونم

این افسانه ی همیشگیِ رفتن و دل کندن و دور شدن

بلخره رنگ واقعیت گرفت

یه رنگ عجیبی داره از هر طرف نگاه میکنی یه رنگه

از طرفی رنگ شادی ، از طرفی غم، از طرفی امید ، از طرفی ترس

از طرفی دلگرمی، از طرفی دل کندن ..

اینکه تمام داشته های زندگیت بشه چنتا چمدون

و مابقی دلخوشیهات بشن خاطره برن تو حافظت ،

سخته ، من آدم به خاطر سپردن خاطره ، تاالان این سن و این ۳۴ سال نبودم آنچنان ، چقدر یه خاطره ای مهم بوده باشه که تو ذهنم بمونه

اما از اینجا ب بعد نیاز دارم به حافظم و خاطراتم ، چون دیگه یه تیکه از واجبات زنده موندنم میشن ..

نگرانم ،

ولی به این هم نیاز دارم که فعلا حسهامو بلاک کنم ، فقط منطقو بیارم رو ، چون انقدر بار احساسی ماجرا بالاست که بخوام یه لحظه بپردازم بهش، بدجور سیل اش میبره منو ،

از طرفی میدونم هرجا که ایگنور کردم ، جای دیگه بدجور گیر ام انداخت ...

اینه که نگرانم .

احساس میکنم این جای زمان ، سخته . قبلش خوب بود ، بعدشم بنظرم خوب میشه ..

الان برزخه برزخ ...