سنجش

باید میسنجیدیم اول 

که ارزش داره اتفاقی رو اوووونقدر بولد کنیم 

و بقیه مهمات زندگیمونو نادیده بگیریم؟! 

اگر برگردیم به عقب چیکار میکنیم؟ 

من میگم ارزششو داشت، 

ولی اگر برگردم به گذشته ، سعی میکنم مهمات زندگیمو 

نادیده نگیرم ، بلکه سهم خودشونو براشون قائل باشم. 

همین شیوه ی فعلی رو قبول دارم 

اما با شدت کمتر .  

سالگذشت

هرکس باید یک مناسبت خصوصی ، برای خود داشته باشد 

آنقدر خصوصی که حتی نتوانی شادی اش را با کسی قسمت کنی 

خودت باشی و خودت ، 

این دوتا خود میتواند یکی باشد هم میتواند یکی باشد 

میفهمی؟ میخواهم بگویم 

میتواند تو باشی و خودت 

یا تو باشی و آن من دیگر خودت، 

نیمه ات ، تمامت ، همه ات؛ نمیدانم چه میگویند بهش.

کیک کوچک ات حتا یک نفره باشد 

کارت تبریک و شمع هم ندارد ، با یک فلاسک چای 

در پارک لاله ،ببری و شب آخرین روزهای دومین ماه پاییز باشد 

با تمام دلهره های ماست مالی شده با امید و امید و امید 

سعی در زندگی در لحظه؛ داشته باشی 

سعی در خوشحال بودن از آنچه که اتفاق افتاده 

و بگویی نه؛ به دلهره برای فردای نیامده 

با صدای نزدیک به صفر درجه ای ، بگویی: 

شاید شد ، و ها کنی همه ی آه درونت را به فضا 

و امیدوارانه قدم هایت را روی سنگفرش ها برداری 

و به مردم جمع شده دور گرمای آتش بلال فروش ، نگاهی بیندازی 

و رد شوی، 

و دیگر بخاطر رد شدن هیچ عابری، دست از آغوش برنداری

و حرفت را قطع نکنی و دستش را رها...

این را که میگویم نمیدانم از سر ترس هست یا عشق یا اضطراب 

زمزمه کنی:

"من به هر خیری که از سوی تو میرسد سخت نیازمندم" 

و هنگام رد شدن از کنار آلاچیق شطرنج بازان آرزو کنی 

که ای کاش آن کسی شرط را ببرد که نیازمند تر است 

نه آنکه حریص تر است به برد ! و بگذری ..

(آنجا که نوشتم خودت باشی و خودت ... 

اوج سردرگمی یک نفر هست که با تمام درونگرایی اش 

یک نفر آمده باشد ، شده باشد تمام دنیایش، 

آن وقت هست که این حضور آنقدر حل میشود در تو که 

نمیدانی آن من دیگر تو، کدام است؟ 

آن ، خود توست)