هرکس باید یک مناسبت خصوصی ، برای خود داشته باشد
آنقدر خصوصی که حتی نتوانی شادی اش را با کسی قسمت کنی
خودت باشی و خودت ،
این دوتا خود میتواند یکی باشد هم میتواند یکی باشد
میفهمی؟ میخواهم بگویم
میتواند تو باشی و خودت
یا تو باشی و آن من دیگر خودت،
نیمه ات ، تمامت ، همه ات؛ نمیدانم چه میگویند بهش.
کیک کوچک ات حتا یک نفره باشد
کارت تبریک و شمع هم ندارد ، با یک فلاسک چای
در پارک لاله ،ببری و شب آخرین روزهای دومین ماه پاییز باشد
با تمام دلهره های ماست مالی شده با امید و امید و امید
سعی در زندگی در لحظه؛ داشته باشی
سعی در خوشحال بودن از آنچه که اتفاق افتاده
و بگویی نه؛ به دلهره برای فردای نیامده
با صدای نزدیک به صفر درجه ای ، بگویی:
شاید شد ، و ها کنی همه ی آه درونت را به فضا
و امیدوارانه قدم هایت را روی سنگفرش ها برداری
و به مردم جمع شده دور گرمای آتش بلال فروش ، نگاهی بیندازی
و رد شوی،
و دیگر بخاطر رد شدن هیچ عابری، دست از آغوش برنداری
و حرفت را قطع نکنی و دستش را رها...
این را که میگویم نمیدانم از سر ترس هست یا عشق یا اضطراب
زمزمه کنی:
"من به هر خیری که از سوی تو میرسد سخت نیازمندم"
و هنگام رد شدن از کنار آلاچیق شطرنج بازان آرزو کنی
که ای کاش آن کسی شرط را ببرد که نیازمند تر است
نه آنکه حریص تر است به برد ! و بگذری ..
(آنجا که نوشتم خودت باشی و خودت ...
اوج سردرگمی یک نفر هست که با تمام درونگرایی اش
یک نفر آمده باشد ، شده باشد تمام دنیایش،
آن وقت هست که این حضور آنقدر حل میشود در تو که
نمیدانی آن من دیگر تو، کدام است؟
آن ، خود توست)
+ نوشته شده در دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ ساعت 20:2 توسط راهـــی
|