چالش آخرین که آخرین چالش نیست رو براش داشتم چنتا راهکار گوش میکردم تو یوتوب و پادکست و این ور اون ور
مهم تر از اینکه موثر حل شد ، درس اون مسیری بود که طی کردم تا به راه حل برسم
همون خرد اشتباهات و اتفاقاتی که باید دریافت کرد ،
یه شکل مولتی فکتوریال و سیندروم واری دارن همه ی اتفاقات عالم.
سطحی از اونو وقتی میبینیم که در لحظات اول مواجهیم باهاش که یا دردسره یا خوشحالی یا غم یا ناراحتی یا ..
که خب خوشحالیا و اوکی بودنا رو زیاد دشواری ای باهاش نداریم
پس میمونه چالش ها ( که آدمو از حالت نرمال و روزانه به هر دلیلی خارج کنه )
سطحی دیگه ای ازاون وقتی تجربه میشه که از بین هزاران فکری که به سرت هجوم میاره بتونی یه مرتبه پیشرفت کنی و بین افکارت له نشی
چون بنظرم تو اون مرحله قبل تا خد زیادی پسیوی هیچ کاری ازت برنمیاد
که خودش میتونه خشم بده بدبینی و ناامیدی یا دلسردی یا تسلیم
پیش که بری یعنی بتونی سر بیرون بیاری از این استخر فکر و فکر و فکر
تازه میتونی یکم اور ویو بدی به اتفاق، ببینی کجایی اصلا ؟چی داره میگذره ؟چه آینده ای در ادامه ی این اتفاقه؟ سهم تو چیه به جز داشتن این حس اصلی (که مثلا خشمه یا ناامیدی) ؟
و از اینجا به بعد راه هایی رو پیدا خواهی کرد یه نکاتی از سر منطق و تعقل باید روشن بشه برات
شاید بتونی همدردی بکنی با طرف مقصر ماجرا و اینجا بتونی بار جریانو کم کنی
کل چکیده ی این چالش که ساعتها و روزها چرخید و چرخید به اینجا رسید ..
که خوب و درستِ خودم باشم نه بهترینِ دیگری،
خودم باید بهتر از قبل خودم باشم، نه بهترینی که متغیره و برای دیگریه و هزاران ویژگی میتونه داشته باشه اون بهترین متغیر
و اصلا چ اهمیتی داره لایک یا دیس لایک دیگران وقتی من بدونم که خوب و درستِ خودم بودم
ممنونم از زندگی ، از برکات زندگی. که یکیش این بود .
(یادم نره)
"مــن"