جشنی هم اگر باشد ، بزرگ تر شدن ارزوهایم مبارک ..

از تو ممنونم برای بودنت

پای تمام بودن و نبودنها

برای تحمل و صبر و ادامه دادنت

از تو ممنونم رفیق برای تمام وقتایی که خواستم ببرم اما تو نبریدی و موندی

ممنونم از تو که قلبت تپید حتی وقتی سخت بود ..

از تو ممنونم که چشمات دید وقتی تاریک بود ..

از تو ممنونم که اندیشیدی فکر کردی و افتراق دادی وقتی غبار الود بود

از تو ممنونم که سعی میکنی از بین هزاران هزار حرف ، گفتنی بشی و به بیان برسی

از تو ممنونم بااینکه قدرتو اونجور که شایسته ات نبود شناختم ، اما شایسته و سزاوار و در خور تحسین ، بلند بالا موندی و سرافرازم

از تو ممنونم یکسال دیگه رسید تا مسیرو نگاه بندازیم و ببینیم که روشن تر و توانمند تر و غنی تر ، حالا کیک کوچیک تولدتو بدون شمع ،ارزو میکنی و میبری و تقسیم میکنی

شاید سهممون یه تیکه ی کوچیک از کیک بود اما ارزوهای بزرگی همراهش بود تا نوش جان کنیم و بره تا عمق وجودم ..

تولد امسال ، با چشم باز کردنم از خواب شروع شد در خوابالودترین حالت ممکن ،

کی فکرشو میکرد ؟

امسال ، به قول سال گذشته تا حد زیادی پایبند بودم و

آفرین .

و امیدوارم و مطمعنم سال دیگه روز میلاد ،

در حالی ارزو میکنم که ارزوهای امسالم یک به یک محقق شدن ،

قوی تر و توانمند تر و غنی تر از گذشته ،

خیلی بی نیاز تر ،

و شادم برای نیاز هایی که اگر تونستم ، خودم بر طرف کردم و اگر نتونستم ، از بین بردمشون ،

شادم برای این قدرت.

برای این ثابت قدم یودن 💝

تولدت مبارک خود قابل تحسینِ من ، در هر حالتی که باشی🤍

واحد مجاور ۱۴۰۲

ما پارسالیم ،

در حال حاضر ،

نمیدونم باید لحظه ی حال رو زندگی کرد یا برای آینده باید تلاش کرد ؟ تلاشش ممکنه از جنس زندگی نزیسته ی الان باشه،،

نمیدونم که اصلا ارزششو داره ؟! برای کی
خدا یه آینه گذاشته به چه بزرگی روب روم

میگه درددل کن .... با کی؟ با خودم ؟ ... با خودت !

امسال

یلدای امسال یه جور دیگه بود

نمیدونستم دقیقا باید چیکار کنم ؟

دلم میخواست پر کنم حافظمو از این تصویر دور هم بودن

دلم میخواست یه دکمه بود ، ضبط میکردم برای تا همیشه

تک تک لحظه هایی که حال خوش بود تو جمع و میپیچید صدای خنده و خوشی تو فضا ...

دلم میخواست عکسای دور میز یلدا، عکس نشن که قاب بشن برن رو دیوار عکسهامون ...

دلم تنگ میشه ، میدونم

این افسانه ی همیشگیِ رفتن و دل کندن و دور شدن

بلخره رنگ واقعیت گرفت

یه رنگ عجیبی داره از هر طرف نگاه میکنی یه رنگه

از طرفی رنگ شادی ، از طرفی غم، از طرفی امید ، از طرفی ترس

از طرفی دلگرمی، از طرفی دل کندن ..

اینکه تمام داشته های زندگیت بشه چنتا چمدون

و مابقی دلخوشیهات بشن خاطره برن تو حافظت ،

سخته ، من آدم به خاطر سپردن خاطره ، تاالان این سن و این ۳۴ سال نبودم آنچنان ، چقدر یه خاطره ای مهم بوده باشه که تو ذهنم بمونه

اما از اینجا ب بعد نیاز دارم به حافظم و خاطراتم ، چون دیگه یه تیکه از واجبات زنده موندنم میشن ..

نگرانم ،

ولی به این هم نیاز دارم که فعلا حسهامو بلاک کنم ، فقط منطقو بیارم رو ، چون انقدر بار احساسی ماجرا بالاست که بخوام یه لحظه بپردازم بهش، بدجور سیل اش میبره منو ،

از طرفی میدونم هرجا که ایگنور کردم ، جای دیگه بدجور گیر ام انداخت ...

اینه که نگرانم .

احساس میکنم این جای زمان ، سخته . قبلش خوب بود ، بعدشم بنظرم خوب میشه ..

الان برزخه برزخ ...