خاطر
منو برد به فکر کنم ۱۰ سال پیش ..
امروز خیابون طالقانی کار داشتم قدم زنان اومدم سمت مفتح
یاد قدم زدنای مترو تا پارک هنرمندان افتادم (ناخوداگاه)
یاد پارک طالقانی.. اولین اولین باری که چنتا دوست رو دیدم
بعد مدتها مجازی بودن ،
خوب یادمه کلاس داشتم تا ظهر ، بدو بدو و طبق تأخیری""که از همون اولین دیدار شد طبق معمول اکثر قرارا...بله با تاخیر رسیدم
خیلی هم بااعتماد به نفس اماره ! از دور دستی هم تکان دادم
به جمع چهارنفره ی دوستام (نمیدونم چرا میدونستم که اینان!)
درحالیکه اونجا پر از گروه های دیگه بود .
نمیدونم چجوری شد که منی که ارتباط گرفتن برام سخته هنوزم
تو اولین موقعیتا،
انقدر بلادرنگ احساس دوستی پیش اومد برام.
هرچند واقعا تا آخر اون دیدار اضطراب همراهم بود
چون نمیشناختم درست ، چون واکنش ها و برداشتاشونو نمیشناختم
چون بعد از گفتن یه موضوع مهم ، احساس کردم نباید میگفتم اصلا
اما یادمه برای کسی که اون دوره از زندگیش
تو بی تعلق ترین زمان زندگی، بود و چقدر هم لازم بود ،
و این بی تعلقی ناخوداگاه دور آدم رو خلوت و در نهایت خالی میکنه ..
اون جمع چه موهبت فوق العاده ای بود برای اتصال من
به دنیای بیرون از خودم .
دنیایی که محدود به درون فکر و ناگفته ها، شده بود
در واقع این دوران خالی بودن ها، زیاد تکرار میشه
اما اون اولینش بود ، و انگارکمک خدا بود اون دوستی .
دوستی در کمال بی تعلقی.
از اولین لحظه تا در تمام میتینگ ها!! تا آخرین، بی تعلقی مطلق با من بود
آخرین، کی میدونست اون آخرین دیداره ؟ و بعدش همه مث غباری پخش میشن تو هیاهوی زندگی ؟
شاید الان فقط یک مرور خاطره س.
شاید اگه ببینیم باز هم رو ، دیگه اون احوال همراهی نکنه مارو
شاید انقضا داشت اون حرف ها ، تحلیل ها، گپ ها ، خنده ها
و چقدر بی نظیر بود اونهمه تفاوت ، ولی احترام به تک تک تفاوت ها
حتی تضاد ها.
نمیدونم از قابی که من میدیدم این طور بود .
شاید پشت صحنه ای هم داشت اون آرامش حاصل از احترام ها
هرچی که بود ، بهترین حالت در موقعیت خودش بود .
و من امروز با خودم گفتم ممنون ام از زندگی بابت چنین تجربه ای .
"مــن"