بعد مدتها نشستم باهم گپ زدیم

منی که اماده بودم بیام احتمالا باهم کل کل کنیم

ولی گفتم کار داشتی اومدی دم اتاقم؟ من مشغول مکالمه بودم

تو گفتی میخواستم بگم رفتم pet اسکن

و .. قلبم مچاله شد، برای اونهمه دلنگرانیت

و گفتم میمونم انقدر باهات سر و کله میزنم تا نگرانیت بره

رفت .. و چه خوش ب حالم که رفت .

اما یه حرفی زدی ، معرکه بود

خاطرات توی آتش نشان، همیشه برام الهام بخش بوده

اما وقتی گفتی تو اموزش نیروهای جوان

تو محیط سربسته ی تونل مانند تاریکه تاریک قرار گرفتن و از موانع گذشتن

و وقتی اومدن بیرون ، ازشون خواستی یه توصیفی از مسیری که گذروندن بگن

اکثرا بالای صد متر توصیف کردن مسافتو، و هیچ کروکی ای شبیه کروکی دیگه

و هیچکدوم شبیه کروکی واقعی نبوده،،

میدونی چیش الهام بخش بود؟ اینکه وقتی مغز ، شناختی نداره

و داده ی عینی ای وجود نداره که مغز پردازشش کنه

با حس ، دیتاها داده میشن ،

و بازهم که حس، سرشار از اشتباه و غیر واقعی و اگزجره اطلاعات میده ...🤦🏻‍♀️

چقدر این مسئله همین کروکی بچه ها از اون مسیر ۳۶ متری ،

جای کار و تحقیق و ارائه داره .. تو اثبات اشتباه بودن اطلاعات ناشی از احساس.

و چقدر یک مبنای منطقی و عقلی جاش تو خیلی از لحظه های زندگیمون خالی بود ، تا انقدر سلیقه ای و ب اشتباه تصمیم نگیریم.حیف.

# متشکرم که میخونی .

۱۳ ام نه و ۱۲.