۲۷ دو اتاق ۴۲۱

همیشه قصه های قشنگی شنیده بودم از انواع اتفاقات و

 سرگذشت ها و تصورات .. 

اما هیچ وقت فکر نمیکردم قشنگ ترین داستان ... دستهای ما 

باشه 

که از دور ترین فاصله ها و محو ترین مسیر ها ، بیان و از آن هم 

بشن

قصه ی دستها ، خیلی قصه های متفاوت و جذابی میتونه داشته 

باشه 

که بعد از چه بدست اوردن ها و چه از دست دادن هایی، 

چه خدا حافظی ها و چه سلام هایی ... به کجاها میرسن...

محبوب من ، خیلی از زمانها این دستها اشکهای گرم سرازیر شده

رو پاک کردن 

خیلی از زمانها با حسرت به پیشانی نشستن 

خیلی از زمانها زانوهای من رو در بر گرفتن ... 

سخت گذشت ،تا گذشت! 

بقول سید علی صالحی: "درد ات به جان بی قرار پر گریه ام "؛ ...
 

حالا که لبریز ام از داشتنت باید خدا را شاکر باشم 

که تو"از میان اینهمه ماجرا ،آمدی و شدی 

همدست داستانهای من..

بقول همان سالیان پیش: خوش آمدی به قامت بلند یکانگی ام.

کشور آغوشت ترک کردنی نیست...

یکی از تاریک ترین شبهای کشیکه امشب 

انگار این راهرو پر از شبی شده که طلوع خورشیدم نمیتونه بشوره ببرش...

دل خوشی یعنی یه عالمه گل روی bed table

دل خوشی یعنی فشار نه و نیم رو پنج 

اون ،نیم اش؛ مهمه !!!

دل خوشی یعنی فکر به موجودیت تو ،آنژیوکت آجری تو ترالی!

دل خوشی یعنی فکر به اینکه فشار خونت نیم نمره کم داره فقط تا پاس بشه 

تا پاسی از این شب بلند ، بگذره 

تا نور خورشید فردا چشمامونو قلقلک بده .. 

تا قلک ذهن

یه سکه ی دیگه قل بخوره و بیوفته کف اش

که یه روز دیگه گذشت و به قله نزدیک تر شدیم

به قول معروف: سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی....

قول یک آغوش، منو پایبند به این همه تحمل و صبر میکنه 

که باور کنم هیییییچ روز ای بیشتر از ۲۴ ساعت طول نکشیده.. 

 

 

 

 

تن پوش

...داشتم میخوندم خودمو 

به یه جمله ای رسیدم که قبلاها گفتم ؛ کشیک ، استعاره از تموم شدن لذت های معنویه ! 

بعد به خودم گفتم ، تحت تاثیر یه موضوعی اینو گفتم حتما 

شایدم دید ام اون موقع این بوده .. 

اما الان که نگاه میکنم ، اینطور نیست، حداقل تو این مقطع که هستم 

شایدم باز یه روز بیام بگم کشیک ، بد است! 

اما الان که با گذشت سالها و اصطلاحا بالاتر رفتن سابقه 

چالش های کاری بیشتر شده 

و کلا دوره ی زمانی پر چالش و بحرانی رو داریم میگذرونبم 

اصلا نوع کار فرق کرده یک تغییر چشمگیر تو سیستم مدیریتی ایجاد شده(همون بحران!!!!! بحران!!!!! که میگن) 

باید بگم ، اون حالتهای صفر و صدی دیگه وجود نداره در من 

کشیک هم جزیی از زندگی من شده، گاهی تو خستگی شیفت با خودم میگم یعنی فردا میرسه؟! 

اما به ذهنم خطور نمیکنه که کشیک بد " هست و چنین هست و چنان هست ، 

به هر نحوی که بوده سعی در انجام کار درست هست 

که این خودش نسبیه! نمیدونم درست این زمان، درست فرداها هم هست؟ 

اما در این لحظه که هستم با روشهای مختلف(و گاها خلاقیتی😋) گاها مجبور کردن سیستم، گاها و گاها های دیگه ... اون انسان نیازمند هست که مهمه! 

وقتی یاد وقتی میوفتم که بخاطر کم آوردن های روحی، که حاصل از دیدن انسانهایی بود که مثل ماهی روی خاک افتاده، با این ویروس مهاجم میجنگیدن و خسته میشدن... 

با خودم میگم چطور ممکنه انقدر روح آدم کش بیاد؟ 

که الان برم تو بخش سی سی یو قدیم،که شده آی سی یو کرونا 

و تا صبح بالای سر بیماری بجنگم که هم کرونا ریه هاشو تا حد زیاد درگیر کرده، هم ۵۰ سال سن بیشتر نداره، هم psvt کرده هم آدنوزین کم میارم وسط کار ! هم میالژی واکسن استرازانکایی که زدم مهره های ستون فقراتمو از هم بگسله، ولی مهم نباشه

که الان برم تو بخش زنان که شده بخش چهارم کرونا، ببینم امیر قلمدان ای که لحظه های اول بستریش، نصفه شب وقتی از تنگی نفس و تشنگی کلافه بود ،اتفاقی رفتم بالای سرش و بهش بطری آب رو دادم و دعام کرد 

و بعد از رفتن های زیاد به بخش های ای سی و ... دوباره برگرده بخش زنان.. و از ساعت چهار بعد از ظهر تا هفت و ربع صبح با تمام میل شدید درونی و خواسته ی قلبی که برای برگشتنش داشتیم ... درست وقتی آخرین لحظه ها اپی نفرین آخر رو میگیره 

از فشار لحظه ی مرگ، چشمهای از حدقه بیرونش رو به خودم متوجه کنم و بگم امیر نترس! ما پیشتیم.. (ولی در واقع اون نیازی به این نداشت که ما پیشش باشیم! انسان، ذاتا تنهاست..) 

و من اینو میدونستم برای حجم تنهایی اون لحظه ی روح فقط خداس که باید پیش آدم باشه... نه هیچکس دیگه 

ضربان نزدیک صفر ، خیلی نمایشی و با ریشخند کردن ما یه پیچ و تابی در امتداد خط افقی ای به خودش میداد 

و یه ریت ۱۲۰ تایی!! قشنگ مسخره مون کرده بودن اپی نفرین و آتروپینا.. ماساژ قلبی ای که تا متوقف میشد تا دست عوض کنیم ریت میوفتاد 

اینا همه باید باشن،قانون حرفه س، اصطلاحا پروتکل AHA ست اما همون لحظه که آمبو تو دست من بود ، رنگ زندگی از همه ی صورت اش رفت 

و بقیه ی کارهای احیا ، مربوط به این بود که ما نمیخواستیم قبول کنیم امیر قلمدان بره...اما رفته بود همون موقع که رنگ رخساره ش خیلی کمرنگ تر از آدمهای زمین شد .... 

کش میاد روح آدم... 

وقتی مواجه میشی با کیس های هماتو و ..... 

وقتی مواجه میشی با مادری که موقع نگهداری از پسر مبتلاش، به ویروس مبتلا شده و میفرستمش ای سی یو ...... 

وقتی بیمار بدحالی که میگم الانه که بره! اما برمیگرده با یه هیدرو .... 

وقتی تو گوشم یه نجوا همیشه هست که :عجل گشته می میرد نه بیمار سخت ! 

وقتی میفهمم واقعا ما هیچکاره ایم و رب العالمین بودن یعنی چی....

کشیک هم جزیی از لذت های معنوی منه. 

کش میاد روح آدم .