همیشه قصه های قشنگی شنیده بودم از انواع اتفاقات و

 سرگذشت ها و تصورات .. 

اما هیچ وقت فکر نمیکردم قشنگ ترین داستان ... دستهای ما 

باشه 

که از دور ترین فاصله ها و محو ترین مسیر ها ، بیان و از آن هم 

بشن

قصه ی دستها ، خیلی قصه های متفاوت و جذابی میتونه داشته 

باشه 

که بعد از چه بدست اوردن ها و چه از دست دادن هایی، 

چه خدا حافظی ها و چه سلام هایی ... به کجاها میرسن...

محبوب من ، خیلی از زمانها این دستها اشکهای گرم سرازیر شده

رو پاک کردن 

خیلی از زمانها با حسرت به پیشانی نشستن 

خیلی از زمانها زانوهای من رو در بر گرفتن ... 

سخت گذشت ،تا گذشت! 

بقول سید علی صالحی: "درد ات به جان بی قرار پر گریه ام "؛ ...
 

حالا که لبریز ام از داشتنت باید خدا را شاکر باشم 

که تو"از میان اینهمه ماجرا ،آمدی و شدی 

همدست داستانهای من..

بقول همان سالیان پیش: خوش آمدی به قامت بلند یکانگی ام.