پاییزانه
گاهی
آشفته ای
آنقدر آشفته .... که هیچ چیز آرامت نمیکند
تنها میتوانی برقصی با بغض!
تا امتحان نکرده باشد ،نمیفهمد ،هیچکس!
آن وقت است که آن حس خفه کننده را به دستانت بسپاری
تا در هوا معلق شود و برود .....
و در نهایت حاصل آنهمه تحمل فشار
چند قطره اشک گرم هست که سردی گونه هایت را
به چالش میکشد ...
گاهی زندگی با چنین انسانی چقدر سخت است
انسانی مثل من !
نه میتوانی بفهمی اش
نه چیزی میگوید تا بفهمی اش
نه میخواهد که فهمیده شود ،
گنگ و مبهم !
مثل روزهای پایان شهریور میمانم،
نه تابستانم تا خورشیدم را بر محبت تو بتابانم
نه پاییزم که از ریزش برگهای درختان ، بفهمی که
نیاز به یک ترانه است که بخوانی...
ابرهای من ؛ آسمانش را که پیدا کرد ، بارید !
+ نوشته شده در شنبه ۲۲ شهریور ۱۳۹۹ ساعت 1:8 توسط راهـــی
|
"مــن"