۱۵ دیماه ۱۴۰۲
به وقت یکی شدن .
+همه ی بود و نبودمون چی؟
...
(یه دست نوشته دیدم از خیلی قدیما
یه رونوشت بود..میگفت
چون شیر بیباک از زوزه ها
چون باد نه در بند دام.
-
کاش دامی بود که بگیرتت برا همیشه دست و بالتو بند کنه...
کاش یه قراری بود میومد غبارشو میریخت رو قلبت تا غبار گرفته بشی و دلبسته .
تقصیر تو نیست که بی غبار و واضح میبینی.. بی دلهره میخوای.. بی تردید امید میبخشی و بی حرف و حدیث همدست میشی و دل میبندی.)
ـ یه چمدون!
(فتوکلت الی الله و هو حسبه...)
+ نوشته شده در شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۲ ساعت 18:9 توسط راهـــی
|
"مــن"