هموار شدیم .
ودیگر آسفالت این دنیا
سختمان خواهد کرد
در برابر گامهای رهگذر.
نمیدانم چندسال میگذرد
از آن دختر عاشق شاعرپیشه ی نقاش
هرچه که بود ، دنیا طعم باسلوق های یزد را داشت
آنقدر که راحتی وشیرینی اش مثل خوشی میزد دل آدم را.
اما گذشت تا بفهمیم .
سخت گذشت تا گذشت .
فهم کردن ابعاد دیگر زندگی ،
که از خواب خوش بیدار شوی
خودش لذت خنثی طولانی الاثری در پی دارد
که بیدار بمانی،
و حواس جمع. دنیا بالذاته بی رحم هست
حداقل ؛تو شوک رفتن های مضحک و ابلهانه
میپرد ، برای همیشه
امروز اگر نمی چشمانت را تر کند
میدانی از حرارت اسفالت های درونیست
نه بهانه های دخترانه قلبی که
هنوز کسی نگفته بالای چشمت ابروست.
آنهمه لطافت و ناز دخترانه را در آغوش برادر جا گذاشتیم
جایی که خریدار داشت.
و با سرسختی هرلحظه بخشی از اجزاء وجود را
از زمین برداشته فوت میکنیم و تمیز ولی کمی خراشیده
میگذاریم سر جاش.
و به روی آگاهی گاردها را باز
و چشم هارا خیره و مصمم ،
و از پشت مژه های خیس
به مرتبه ای دیگر از دانستن ، پرش میکنیم .
قدم به قدم کوبیدن و از نو ساختن ،
سزاوار آغوشیست که به روی آگاهی من باز است
نه چشم بستگی و خوش خیالی ام.
و شادم که تجربه ی بیداری ام را در حیاط خلوت
لحظه های مشترکمان میگذرانم .
با تو ، با آن من دیگر خودم که تویی.
"مــن"