هموار شدیم . 

ودیگر آسفالت این دنیا 

سختمان خواهد کرد 

در برابر گامهای رهگذر. 

نمیدانم چندسال میگذرد 

از آن دختر عاشق شاعرپیشه ی نقاش 

هرچه که بود ، دنیا طعم باسلوق های یزد را داشت 

آنقدر که راحتی وشیرینی اش مثل خوشی میزد دل آدم را. 

اما گذشت تا بفهمیم . 

سخت گذشت تا گذشت . 

فهم کردن ابعاد دیگر زندگی ، 

که از خواب خوش بیدار شوی 

خودش لذت خنثی طولانی الاثری در پی دارد 

که بیدار بمانی،

و حواس جمع. دنیا بالذاته بی رحم هست 

حداقل ؛تو شوک رفتن های مضحک و ابلهانه 

میپرد ، برای همیشه

امروز اگر نمی چشمانت را تر کند 

میدانی از حرارت اسفالت های درونیست 

نه بهانه های دخترانه قلبی که

هنوز کسی نگفته بالای چشمت ابروست.

آنهمه لطافت و ناز دخترانه را در آغوش برادر جا گذاشتیم 

جایی که خریدار داشت.

و با سرسختی هرلحظه بخشی از اجزاء وجود را 

از زمین برداشته فوت میکنیم و تمیز ولی کمی خراشیده 

میگذاریم سر جاش.

و به روی آگاهی گاردها را باز 

و چشم هارا خیره و مصمم ، 

و از پشت مژه های خیس 

به مرتبه ای دیگر از دانستن ، پرش میکنیم .

قدم به قدم کوبیدن و از نو ساختن ،

سزاوار آغوشیست که به روی آگاهی من باز است 

نه چشم بستگی و خوش خیالی ام.

و شادم که تجربه ی بیداری ام را در حیاط خلوت 

لحظه های مشترکمان میگذرانم . 

با تو ، با آن من دیگر خودم که تویی.

 

قوانین ذهن

 

امشب که برای بار دوم فرو ریخته شد پایه های وجودم 

فهمیدم که چرا آدم

نقطه ویرگول میشه پروفایلش و حمایت از افراد مستعد سویساید 

میشه دغدغه ش 

و فقط میتونه بااون مرد پیر که مدتها تحمل رنج کرده بود و میگفت : 

دکتر کمک کن برطرف بشم" 

هم قبیله بشه. 

و بره تو مکتب برطرف-ایسم_ 

یه چیز جالب یادم اومد 

وقتی رفتم بالاسر مریضی که خواب بود 

خیلی جالب بود حرف مادرش که گفت 

چه جالب که برای اینکه دخترم بیدار نشه شما رو پنجه ی کفشتون راه رفتید ! 

و حرف کشید به هیتلر (بخدا!) و دخترک بیمار که اختلال اضطراب داشت 

اصلا یادش رفت اضطرابشو و رفت تو کاریزمای هیتلر 

تو دلم گفتم عاشق هیتلر بودن ، اضطرابم داره 

برطرف-لاور های مذهب ما 

سعی در پاکسازی افکار هیتلری نیکا دارن هنوز 

ولی تو چشمای مضطربش من هنوز به سبک قدیم الایام 

یک گردان سرباز رو میبینم که تو صبحگاه 

قراره به رگبار بسته بشن انگار . 

ولی من نمیذارم .
برطرف میشه ، مطمعنم ، نیکا نه ها 

افکار اضطراب سازش. 

(فروریختن پایه هام ، بگم که یادم بمونه  

این فروریختن الزاما چیز بدی نیست  

گاهی باید کوبید از نو ساخت 

گاهی باید چیز بهتری شد از آنچه که قبل بودیم

گاهی نیمه های تاریک روح رو شناسایی که میکنیم بیقرار تر میشیم )

خلاصه اینکه هیتلر و طبیب باهم ، برای پلکهایم 

ضد آماس تجویز کردند و الویشن سر تا اطلاع ثانوی . 

برای حفظ بنای در حال تخریب و تا عملکرد مناسب 

دینامیت های مسئول . 

فعلا با خاک ناهمسانیم ، 

یکسان که شدیم کم کم اجر به اجر همان خواهیم شد 

که باید !