قوانین ذهن
امشب که برای بار دوم فرو ریخته شد پایه های وجودم
فهمیدم که چرا آدم
نقطه ویرگول میشه پروفایلش و حمایت از افراد مستعد سویساید
میشه دغدغه ش
و فقط میتونه بااون مرد پیر که مدتها تحمل رنج کرده بود و میگفت :
دکتر کمک کن برطرف بشم"
هم قبیله بشه.
و بره تو مکتب برطرف-ایسم_
یه چیز جالب یادم اومد
وقتی رفتم بالاسر مریضی که خواب بود
خیلی جالب بود حرف مادرش که گفت
چه جالب که برای اینکه دخترم بیدار نشه شما رو پنجه ی کفشتون راه رفتید !
و حرف کشید به هیتلر (بخدا!) و دخترک بیمار که اختلال اضطراب داشت
اصلا یادش رفت اضطرابشو و رفت تو کاریزمای هیتلر
تو دلم گفتم عاشق هیتلر بودن ، اضطرابم داره
برطرف-لاور های مذهب ما
سعی در پاکسازی افکار هیتلری نیکا دارن هنوز
ولی تو چشمای مضطربش من هنوز به سبک قدیم الایام
یک گردان سرباز رو میبینم که تو صبحگاه
قراره به رگبار بسته بشن انگار .
ولی من نمیذارم .
برطرف میشه ، مطمعنم ، نیکا نه ها
افکار اضطراب سازش.
(فروریختن پایه هام ، بگم که یادم بمونه
این فروریختن الزاما چیز بدی نیست
گاهی باید کوبید از نو ساخت
گاهی باید چیز بهتری شد از آنچه که قبل بودیم
گاهی نیمه های تاریک روح رو شناسایی که میکنیم بیقرار تر میشیم )
خلاصه اینکه هیتلر و طبیب باهم ، برای پلکهایم
ضد آماس تجویز کردند و الویشن سر تا اطلاع ثانوی .
برای حفظ بنای در حال تخریب و تا عملکرد مناسب
دینامیت های مسئول .
فعلا با خاک ناهمسانیم ،
یکسان که شدیم کم کم اجر به اجر همان خواهیم شد
که باید !
"مــن"