هر خانه ای ، امنیت اش را مرهون انسانهاییست

که علی رغم هر آنچه که میبینند و میشنوند و میچشند با طبع روح بلندشان ،

بازهم ، قدرت و توان تبدیل کردن گذران عمر ، به مرتبه ی عالی تری که نامش زندگیست را دارند

زندگی ، شکل پخته شده ی اتفاقات خام در بستر گذران عمر هست

زندگی، نوع والاتر روز مرگی های ماست ،

و در هر کانونی که زندگی میتواند جریان داشته باشد

یک نفری را نیاز دارد تا توان این کیمیاگری را داشته باشد .

وگرنه که همه در یک بازه ء سرشار از محدودیت و یکنواختی و رخوت و تکرار ، در حال تمام شدنیم.

آن کیمیاگری ست که میتواند در چشمان کسی هویدا شود تا

بتواند بت رخوت را در وجود دیگری بشکند،

آن کیمیاگری ست که میتواند در اوهام و افکار فرد ، باعث پخته شدن و دم کشیدن یک سری احساسات سوزنده شود تا تولید یک تفکر زیبای لطیف را بکند

و فکر ، سلاح آدمهاست .

فکری که آسیب نزند و رنجش را در پی نداشته باشد ،

گنج ادراک انسانیست.

آن کیمیاگریست که نخاله های انرژی بر و انرژی خوار را

میتواند از بین چرخ دنده های قدرتمند تفکر ، رد بکند

تا یک خمیر یک دست از آنها بسازد برای تجزیه ی راحت تر

نه از سر اینکه بخواهد انکارشان کند یا دور بیندازتشان

نه.

بلکه برای آنکه هضم راحت تری پیدا کنند و بتوان پذیرفت و دیدشان، شناختشان و به رسمیت باانها سر مدارا برداشت.

زندگی ، خودی خود را مدیون انسانهای کیمیاگر متفکر است .

وگرنه خیلی مدت طولانی پیش، در بین روزمرگی های تکرار شونده پوسیده بود .

اصلا همان زمان که آخرین بار بود که از خرده پارچه و تکه های ابر و دانه های شکسته پولک ، لباس باشکوهی برای عروسکمان دوختیم ، به بعد میپوسید

اصلا از همان زمان که آخرین پنهان شدنمان را پشت تیر چراغ برق ، برای ترساندن همبازی هایمان تجربه کردیم ، میپوسید

یا همان موقع که از آنهمه شور و حلاوت بدون پختگی و از سر هرم شراره های احساسی مرتفع ، پرت شدیم در میان حیات خلوت "چی فکر میکردیم، چی شد" ها ، میپوسید

زندگی ، وجود خودرا مدیون احیا کنندگی انسانهاییست که بلدند

از بین تمام خستگی ، دست تورا بگیرند و نگاهت را روشنی های این سایه روشن مدام، متوجه کنند .

تا راهی دیگر را یاد بگیری . و مرتبه ای بالاتر را تجربه کنی.

گویا قرار نیست همیشه بچه آخر یک خانواده ی بزرگ بود ،

همیشه قرار نیست به یک طبقه ی اجتماعی متعلق بود ،

همیشه قرار نیست از ریسمان سیاه و سفید ترسید ، که ترس خودش احساس هست

و احساس، خروجی یک سری اطلاعات غیر دقیق و نسبی از وقایعیست که میرسد تا ما در درون خودمان برداشتی از مسائل پیدا کنیم . برداشتی بر پایه یک سری اطلاعات غیر دقیق!

و انسان متفکر با احساس ، کیمیاگر هر زندگی میتواند باشد.