داشتم فکر میکردم
روشن ترین ساعت روز
تو دنج ترین گوشه ی دنیا که گوشه ی اتاقته
و بالاسرت یه گلدون سبز باشکوه، آویزه
سکوته توی کوچه ، پخش و پلاس
صدای پرنده های ظریف قفسی میاد
پنجره رو باز کردم تا آخر
تا نور بکشونم بیارم تا وسطای فرش اتاقم
و نسیم ، یه نسیم اورجینال بهاری خالص
میوزه
از طبیعتی که خیلی دلم میخوادش
و هنوز نرفتم ،
همین تیکه رو الان خیلی دوست دارم .
یا گوشه ی گرم امن ترین آغوش دنیا
این تیکه از طبیعت ، برای من مقدس ترینه
طبیعت خلوت و بی حاشیه ی یک زندگی ،
مثل همین کوچه ی ساکت که نسیم بهار
بوزه و سکوت ، راوی همه ی رضایتی باشه
که جریان داره تو چشم بهار
بهاری که خودش سرشار شده از پرتو خورشید
و خورشیدی که شاید تو غبار این روزهای تهران ابری بنظر میرسه ...
بهرحال طبیعته دیگه،
خوب و بد و تلخ و شیرین رو توأمان داره.
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۱ ساعت 1:7 توسط راهـــی
|
"مــن"