مست از می بی غش بودم 

و خودم زلال ترین شادمانی و رقص، 

در پیکر لیلایی خواهنده و آشفته . 

لیلا میخواست، می اندیشید ، تحلیل میکرد ، طلب میکرد 

اما من ، تمام آن بی خیالی ای بودم که کودکی برای مواجهه 

با خطرات ، تجربه میکند ، 

بی خیال،سرخوش، سرمست ! 

و تکیه به بنائی داشتم که فروریختنی نبود 

تمام سرخوشی هایم را در خود میپذیرفت 

و از من ، من بهتری میساخت .

میگفتم خدا چه عاشقانه ، پاسخ مرا داده 

انتظار را گرفت و قرار به دلم داد .. 

روزهای خوبی بود ، انگار خدا روحش را هدیه داده بود به تو 

بزرگ بودی و شکست ناپذیر و بی افول در نگاه من . 

روزهای خوبی هست ، که خدا بزرگیش را پس گرفت و 

تو ، شدی هم قد و هم راستا و شکستنی ، 

الان با حال بهتری با لیلای خاطرم در تعاملم .

دنیا با تعادل پا بر جاست . 

بت بزرگ و دست نیافتنی ، 

پلنگی را تصور کن که ماه در مشتش باشد ! 

ماه در من مشت من هستی ، نه آنقدر بالا که هیچ قله ای 

یاری ام نکند برای در آغوش گرفتنت 

نه آنقدر روشن که چشمانم را بزند انهمه مهتاب.