یک دایره تاریک 

و تو در مرکز آن دایره 

به دنبال گوشه ای دنج میگردی 

تا بنشینی و یک دل سیر حرف بزنی 

واضح و روشن و بی پیرایه 

خسته ای از حرفهایی که دیگر گمشان کردی... 

میفهمم 

اگر گوشه ی دنج گیر آوردی 

بنشین و حرفهایت را بزن 

اما راستش را بخواهی ، دایره ی زندگی 

بی رحم تر از این حرفهاست 

و اسمش را گذلشته منطق! 

منطقی بودن را باید بلد باشی 

و دیگر در آن دایره تاریک ، دنبال چیزی نگردی 

به خودت فکر کنی بی مصلحت اندیشی های دستوپاگیر 

و حرفهایت را بزنی ، 

پوسیدی در انباشت اینهمه ناگفته ی وامانده ! 

آخر هم همه با هزار جور نقاب و تظاهر 

میشوند حق ب جانب 

و توی درگیر سکوت ، مقصر عالم. 

دنیا غالبا بر علیه ماست، 

نگویی باختی، پوسیدی ، متهم شده ای ! 

انتخاب با خود توست ، گوشه بخواهی یا گوش پیدا کنی! 

گوش هم نبود نبود ، تو  حرفهایت را بزن .

این دنیا با بی آزار بودن تو و سکوتت 

با کاری به کار دیگران نداشتن، مشکل دارد . 

نجنگ ، زور دنیا بیشتر از این تقلاهای توست . 

حرف بزن 

حرف بزن 

حرف بزن 

عالم مریض از ناگفته هاست.