دستای داغ مردادی من 

بین پهنای دستای مردونه ی تو ... 

باغ کتاب ،باغ بهشت بود برای من 

دریاچه ی مصنوعی، و بید مجنون کنارش 

یه درخت صنوبر ، اون ور تر

الهام بخش بود ... 

دنیل موند تو تصورات ما 

چون در واقع تصمیمات مهم تری داشتیم 

شاید هنوزهم دلهره میگیریم از شمارش معکوس

حدودا هفت ماهه

شاید یهو بوی پاییز بیاد 

ولی دلم آروم میگرفت وقتی گفتی بید مجنون و صنوبر بکاریم 

احساس میکنم برای از همه بریدن 

نیاز شدیدی داریم به همدیگه. 

برای سبز موندن بید مجنون و صنوبرا ، هم. 

برای تغییر رشته و شغل و شرایط هم. 

اما این آخری رو من به تو نیازمندترم. 

چون تو در جوانترین سن ممکن بودی که راه جدید منو رفتی 

و من الان بخوام این راهو برم با تکیه به تو هست.

دستای مردادیمو وقف پرورش زندگیمون میکنم

هرچقدر که راهمون دور.

این هدیه ی گذر ششمین ماه بود قبل بوسیدنت.