...
كلي عادم محزون ديدم كه سر از غم به زير انداختن
و هركس به نوعي براي جوانيِ به يغما رفتهء دوشيزه اي ،، متأسف بود
نواي فلوتي تو فضا بود ومادري كه خنياگر سوگ يگانهء خودش بود
كلي عادم محزون ديدم كه سر از غم به زير انداختن
و هركس به نوعي براي جوانيِ به يغما رفتهء دوشيزه اي ،، متأسف بود
نواي فلوتي تو فضا بود ومادري كه خنياگر سوگ يگانهء خودش بود
چشمان مادرانه ش رو به صورتم دوخت
در حاليكه انگار سحرگاهيه كه يه گُردان سربازو تو نگاهش به تير بستن
همونقدر ناباور و گنگ.. گفت نميشناسمتون
گفتم كي ام مثلا ...
گفت لطف كردي دخترم ..
من هم متأثر از غم فضاي اطرافم بودم طبيعتا
من ضربان قلبي رو تو همين فضاي پراز سوگ و حزن ، ميشنيدم
يه قلب پراز دريغ. و
روحي شاد.
من اين شادي رو حس ميكردم.
يك روح آرام كه برفراز جمع
و بالاتر از غم هاي ظاهري و باطني،،
عميقا شاد وبانشاط بود ...
#سوگنامهء شهلا-بيستوهشتم دي ٩٥-مسجد ارشاد شهرري
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۹ دی ۱۳۹۵ ساعت 14:16 توسط راهـــی
|
"مــن"